تبليغاتX
حالا که گذشت آینده رو بچسب

حالا که گذشت آینده رو بچسب

روزگار

سلام.

سریال ساعت شنی  به این آسونیها هم که تصورش میرفت تموم نشد وبا اعتراض جمعی از مردم بی فرهنگ به زور سانسور تموم شد.ولی این ژایان ماجرا نبود اگه دوست دارید باقی داستان رو بدونید براتون تعریف میکنم..............

 

القصه...

مهشید در منزل مش دریا همچنان دوران سخت بادرای رو سپری میکند خسرو خان همچنان دورادور نگران به دنیا اومدن نوه  میباشد مهشید از اینکه خسرو خان مراقب او هست مشکوک میشود...وبه مش دریا میگه اگه بتونی منو یه روز از این خونه به شکلی که خسروخان متوجه نشود به بیرون ببری تا بتونم تعقیبش کنم وببینم کجا میره که صبح زود برمیگرده بعضی شبا نمیاد به تو پول میده که به من کمک کنی وهر چی که من لازم دارم برام بخری.لزومی نمبینم که چنین کارایی رو از یه مرد غریبه .....اقصه از اون طرف مینا که به زندگی مهشید نزدیک شده بود وبا دست ردی که مهشید به سینه مینا زد واونو از خودش دور کرد وخسروخان که متوجه شده بود که مینا رازی همون قاتل معین پسری که براش کار میکرد تا بدهی مهشید رو بپردازه شده بود واونو از مهشید دور کردوهمچنان پلیس در جستجوی قاتل معین  میباشد....از اونجای که تحقیقات پلیس ادامه داره وبا نقل مکان کردن مینا رازی از منزل اجاره ای خود به خونه ممش دریا دست پلیس برای بدست آوردن مینا  کوتاه شد      دوست معین که به منزل اجاره ای مینا اومده بود ومیخواست با مینا رازی معامله کند تا بتونه نصف چک پولهایی که مینا رازی از معین دزدیده بود را صاحب شود ...............

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:32  توسط روزگار  | 

 

چه کسی رو از همه بیشتر میخوای؟

...................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:35  توسط روزگار  | 

 

سلام ..خسته نباشید دوستان ..ببخشید یه مدت نبودم من اومدم....هوای زمستونیتون مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:22  توسط روزگار  | 

آن کلاغی که پرید از فراز سر ما

                               و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

                خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس باغ را دیده ایم...

همه می ترسند

 همه می ترسند

اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم ونترسیدیم

سخن از پیوست سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی من

 و شقایق های سوخته بوسه توست

                                                 

..............................

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:20  توسط روزگار  |